فراخوان نامه ای به دهه ی 80

با سلام و تبریک سپندارمذگان

Memory

بعضی تاريخ ها خواهی نخواهی مهم اند. مثل تولد، سالگرد ازدواج، مثل فارغ التحصيلی و... ما آن ها را جشن ميگيريم.

اما بعضی تاريخ ها مهم هستند چون پايان يك مرحله اند مرحله ای كه يك فصل تمام ميشود و موقع جمع بندی است،مروری برآنچه گذشته و نتيجه گيری!!!

حالا ما در پايان يكی از فصل های زندگيمون قرار داريم.فصلی كه يك دهه است.

دهه ای كه بعضيهامون بيشتر عمرمون رو تا امروز توش گذرونديم و اتفاقات مختلفی رو تجربه كرديم.

دخترخاله ها از شما دوستان عزيز ميخوان كه در آستانه ی شروع دهه ی 90 درددل هايی كه دوست داريد اين دهه قبل از رفتنش از زبونتون بشنوه رو در "نامه ای به دهه ی 80" بنويسيد و دوستانتون رو در تجربيات و خاطرات دهه ی هشتاديتون سهيم كنيد.

تا در ايام نوروز 1390 مثل مصاحبه های پارسال هر روز، نامه ی يكی از شما رو در وبلاگ دخترخاله ها بازكنيم.

وقتی خواستين دست به قلم بشيد لطفاً برای راحتی دوستانتون سعی كنيد خلاصه بنويسيد.(چيزي حدود يك صفحه ی A4با فونت 14)

برای آشنايی بيشتر دوستان لطفاً بيوگرافی خودتان شامل :نام ، سن ، آدرس وبلاگ و چيزهای ديگری رو كه لازم ميدونيد رو هم ارسال كنيد و مطالبتون رو حداكثر تا تاريخ 20 اسفند 89 به dokhtarkhalehaye_ariani@yahoo.com بفرستيد.

تا مطالب به ترتيب تاريخ ارسال روی وب قرار بگيرند. در صورت استقبال بعد از ايام نوروز نيز نامه های ارسالی روی وب قرار خواهند گرفت.

چمدون خاطراتتون پر شيرينی

لبهای رنگی

سلام

همه ی ما ها وقتی بچه بوديم حتما يه ناخنك كوچك هم كه شده باشه به رژ لبهای مامانامون زديم.اگرم آلان يادتون نمياد بريد و ازشون بپرسيد انوقت حتما از جای دندونای شيری و كوچولوتون روی رژاشون بهتون ميگن.شايد بخاطر رنگشون و شكلشون بوده كه آدم رو ياد شكلات مينداختن و توی عالم بچگی فكر ميكرديم حتما مزشونم مثه شكلات خوشمزست.البته خيلی هم فكر اشتباهی نميكرديم چون واقعا خوشمزه بودن و شايد آلانم با خوردن بعضی شكلات ها مزه ی اونا رو زير دندونامون حس كنيم.

آلانا ديگه رژ لبا به اون خوشمزگی نيستن يا لااقل بنظر ما بزرگترها نيستن. ولی از لحاظ شكل ظاهر ، تنوع رنگ و .... انقدر متنوع شدن كه بيا و ببين.

هممونم ميدونيم كه مصرفشون توی ايران سر به فلك ميزنه و يجورای خودمون پرچم دار مصرف لوازم آرايشی هستيم در جهان....

 پست امروز ما راجع به رژ لب مصرفی خانمهای ايرانی نيست.بلكه در ادامه مطلب اين پست عكسای از يه دخترفرنگی هنرمند  گذاشتيم كه با يسری رنگ و نقش روی لباش تونسته ....

لبهای رنگی 

فكر ميكنيم ديدن عكسا جذاب تر از توضيح ما باشه....

ادامه نوشته

يك اثر هنری تقديم به شما

سلام

11 ، 12 سال پيش وقتی چند تا جوون دور هم جمع شدن و توی اون فضا و شرايط كه اصلاً مثه حالا نبود يه كار جديد رو تحت عنوان يه گروه موسيقی شروع كردند. شايد هيچكدومشون فكرشم نميكردند بعد از چند سال روی يه عده بچه ی دبستانی و راهنمايی انقدر تاثير بذارن كه بخاطر اونا و كارشون ، اون بچه ها دنبال بعضی از استعدادهاشون برن.

اين گروه رو حتما ميشناسيد ، گروه آريان كه آلان ديگه شايد خيلی مثه قديماش نباشه . اما طرفدارای قديميش هنوزم با اون كارای قديميش كلی خاطره ی قشنگ دارن. خاطراتی كه با مردن آريان ، نميميره.

يكی بخاطر آريان شعر گفت و يكی داستان نوشت . اما يكی هم اين وسط با رقصيدن آرشه توی دستای سيامك عاشق ويولن شد و حالا ....

بله امروز ما  دوئت پيانو و ويولن ، پويا پوركاشانی عزيز ، يكی از هوادارای قديمی آريان رو كه يكی از دوستای خوب ما هم هست رو تقديم همگی شما عزيزان ميكنيم.

اميدواريم شما هم از شنيدنش لذت ببريد.

پويا پوركاشاني

دوئت پيانو و ويولن

برای پويای عزيز هم آرزومند موفقيت های روز افزون هستيم.

اگر دوست دارید با این مهندس جوان و هنرمند بیشتر آشنا بشید. میتونید در اين قسمت مصاحبه ی پویا پورکاشانی  رو که در ایام نوروز با وب دخترخاله ها داشته است رو مطالعه کنید.

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.

همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند.

شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.

گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه یک معجزه! جرگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت.

پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود.

جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

 

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن.

یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.

همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد.

چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود.

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند.

اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است.

اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

 

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.

دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

 

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

 

و بر بال دیگرش نوشتند:

 

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

 

از گذشته تا حال

سلام

یه میل چندوقت پیش به دستمون رسید که توش یسری آدم خوش ذوق عکسای قدیمیشون رو به صورت جدید بازسازی کردن. یعنی آمدن و با همون ژست قدیمی یه عکس جدید انداختن. فکر کردیم شاید برای شماهم جالب باشه دیدن این عکسا.شایدم خودتونم هوس کردید و رفتید و از آلبوم یدونه از عکسای قدیمی رو در آوردید  و مثلش رو باز انداختید.

اگه این عکس رو انداختید و قابل نمایش برای عموم بود خوشحال میشیم یه کپیش رو هم برای ما میل کنید تا بذاریمش توی وب.

چون تعداد عکس ها زیاده در قسمت ادامه مطلب میذاریمشون.....

 

17

ادامه نوشته

الهامی دعوتت میکنم به یه بازی قدیمی

سلام

یه پست دیگه رو تا مرحله آخر آماده کرده بودیم که فعلا به جمع پست های ثبت موقتمون پیوستش میدیم و برای امشب یه پست میذاریم که یذره خاطره بازی دخترخاله گونه توش بکنیم.

امشب ماها میزبان دوتا دوست خوب دوران دبیرستانمون بودیم(دوستای الهام و مهسا) و وسط خاطره های اون دوران یکبار دیگه خاطره نیکمت های سبزمون رو زنده کردیم.ما دوتا توی یه نیمیکت سر بعضی از زنگ ها میشستیم و چه کیفی میداد نقاشی کردن روی میز و حرف زدن ریزریزکی پشت نیمکت.

سر کلاس های شیمی خانم انصاری هم  ماشین حساب بازیمون میگرفت و  ما دوتا چقدر از این بازی اختراعی خودمون لذت میبردیم .

حالا چند سالی میشه که دیگه این بازی رو با هم نکردیم . شاید این بازی بنظر شماها بازی مسخره ی بیاد ولی اگه دوست داشته باشید میتونید شماهم توی بازی ما شریک بشید.

بازی اینجوری که ، یکی یسری عدد رو کنار هم مینویسیه و اون یکی باید بین اون عددها یسری اعداد مفهوم دار رو پیدا کنه.

حالا این اعداد مفهوم دار میشه تاریخ تولد یا تاریخ عقد و عروسی کسی باشه یا میتونه فقط یه عدد خاطره انگیز باشه.

پینوشت مهسا گونه:

میخوام این بازی رو من شروع کنم.

الهام امیدوارم  همچنان کلی تاریخ حفظ باشی. منکه خیلی از عددهای دوست داشتنیمون رو یادم رفته اما اگه تو بخوای بازی رو ادامه بدی قول میدم به حافظم فشار بیارم و عددهای خوشگلمون رو باز به یاد بیارم.


 

۶۲۱۱۲۷۶۲۵۵۹۴۹


یه سلام گرم گرم به روی ماهتون

سلام

امیدواریم حال همگی عزیزان خوب باشه. و ایام بر وفق مرادتون.

امتحانا هم که یا دیگه تموم شده یا رو به اتمام ، امیدواریم همگی با نمرات خوب این امتحانات رو پشت سر گذاشته باشید و خستگی این مدت بی خوابی و کم خوابی رو هم در کرده باشید.

دوستانی هم که دیگه از وقت درس و مشقشون گذشته و به قول معروف الکاشون رو آویختن ایشالا این مدت رو به خیر و خوشی سپری کرده باشند و آلان که یه بار دیگه صفحه وب دخترخاله ها رو باز کردن شاد شاد باشن.

این مدته که ما نبودیم فکر نمیکنیم خیلی اتفاقات تکان دهنده ی در عالم نت افتاده باشه ولی خب اگه اتفاقی افتاده که ما بی خبریم لطفا بهمون بگید.

بابت تبریکای قشنگی که در پست تولد عاطفه گفته بودید یکبار دیگه اینجا از همتون تشکر میکنیم وباید بگیم ما هم آرزومند تک تک آرزوهای قشنگتون هستیم.

 برای پست امروز چند تا مطلب از قبل آماده کرده بودیم که فعلا از گذاشتنش منصرف میشیم چون همین یک هفته پیش یه آقای به اسم امید (البته ما اطمينان نداريم که ایشون آقان یا خانم  چون هیچ آدرس یا نشونی از خودشون نذاشتن)برامون یه نظری گذاشتن در پست آریانی امروزی که ما واقعا نمیدونیم چی باید به ایشون یا امثال ایشون بگیم.متاسفانه اینجور افراد هم در وب ما زیاد رفت و آمد میکنن و زیاد نظر میدن.بنظر ما عقل اینجوری حکم میکنه که از چیزی یا کسی که بدت میاد خب کاری به کارش نداشته باشی و ولش کن بری. حالا این عزیزان چه  اصراری دارن برای وبای غیر دوست داشتنیشون نظر بدن ما که سراز کارشون در نیوردیم!!!!!

پس با خودمون فکر کردیم بد نیست این نظر رو تحت عنوان یه پست بذاریم تا ببینیم نظر بقیه چیه؟ واقعا ما داریم راه رو کج میریم یا این افراد ،که حتی جرات گذاشتن نشونی از خودشون رو هم ندارن ؟

با خوندن نظر ایشون خیلی بی ربط  یاد یه داستان کوتاه افتادیم که قبل از اینکه نظر ایشون رو براتون بذاریم برای اینکه حال و هوای پست رو یذره عوض کنیم ، شما رو دعوت میکنیم به خوندن این داستان کوتاه و بعدشم نظر اون آقای امید.

خانم زیبا و فرشته

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟



فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!

 حالا هم نظر امید!!!!!

"خیلی خرید بخدا چقد احمق از محمد میگید و پیرو شیطانید یه نگاه به خودتون بندازید با اون ارایشا و سرو پزتون چی دلتون میخواد راحت بگید خودتون و ناراحت نکنید و الکی از قرآن و خدا دم نزنید غریب تر از خدا خودش یه نگاه کنید به پسرایی که مپل بچه های شیطان به شما تبریک میگن دلم میخواد داد بزنم امام زمان کجایی که ببینی شیعیانت هر کاری و هر گناهی دلشون میخواد میکنن بعد دم از اعجاز قرآن میزنن پاشید جمع کنید کاسه کوزه هاتون و شما برید روسری قرمز گونه مثل شمر بن ذی الجوشن سرتون کنید تا جونا با دیدن عکسای میمون صفتتون بیشتر بهتون نزدیک شود ."

و نظر شما چیه؟