همسفر من "نامه عاطفه"
امید به آسمان رفت تا همچنان امیدمان به آسمان باشد!
سلام
نمیدونم چی بنویسم،اصلا نوشتن بلد نیستم.یادمه انشاهای مدرسمم مامانم می نوشت و من سر کلاس میخوندم ویه نمره 20 میگرفتم، وقتی هم میومدم خونه میپریدم توو بغل مامانی میگفتم ببین چه انشای قشنگی نوشتم معلمم 20 داد بهم.یادش بخیر...
اما الان تصمیم دارم برای اولین بار خودم بنویسم و نوشتن رو تجربه کنم.میخوام بدونم این نوشتن چی داره که این همه نویسنده خوب توو دنیا هست.
سلام همسفر عزیزم 80 جان.امیدوارم که حالت در این لحظات آخر خوب باشه و از اینکه با من همسفر بودی لذت برده باشی.
یادمه وقتی با تو همسفر شدم 10 سالم بود و الان که مجبوریم از هم خداحافظی کنیم 19 سالمه.
الان که فکر میکنم میبینم چه خاطراتی با هم داشتیم.هم خاطرات خوب و هم خاطرات بد.خاطرات خوبمونو سعی میکنم فراموش نکنم خاطرات بد رو هم ازش درس بگیرم تا بتونم وقتی با دهه 90 همسفر شدم ازش استفاده خوب بکنم.
80 جونم اون سالی که رفتم اول دبیرستان رو یادته؟؟؟چه روزای خوبی بود با دوستای خوبم،در کنارش خاطرات بد هم بود که یکیش مرگ مادر بزرگم بود یا اون سالی که مدرسمو عوض کردم اولش واسم سخت بود اما کم کم خوشم اومد.یا همین سالی که دانشجو شدم و در رشته ای که خیلی دوست داشتم قبول شدم.
حالا بگذریم.روزامون چه خوب و چه بد بالاخره گذشت و عمر تو هم سر اومد.کم کم دیگه باید بری و جات رو بدی به 90، درست مثله ما آدما که یه روزی میمیریم و به جای ما یه نوزادی به دنیا میاد.
80 عزیزم دوران نوجوانی یکی از بهترین دوران زندگی من بود.
خیلی دوست دارم و خواهم داشت.ازت میخوام از خدا بخوای به من و تمام مردم در این سال جدید سلامتی و موفقیت عطا کنه.دوست دارم با شادی ترکت کنم و به استقبال همسفر جدیدم 90 جان برم.پس خداحافظ بهترین همسفرم.
همسفر تو عاطفه
بر سر سفره احساس اگر جایی بود،سخن ساده تبریک مرا جا بدهید.
سین هشتم سخن ساده تبریک من است،جا سر سفره اگر نیست به دلها بدهید.
عیدتان مبارک دوستان مهربونم.
شراره و سحر و ساناز = الهام و مهسا و عاطفه